امروز یکی از روزهای نسبتا خوب زندگیم بود.
با همه سختی های این چند وقته و همه قضاوت ها, رنجش ها ,دل شکستن ها و همه همه .....
احساس خوبی دارم
نمیدانم !
شاید این آرامش قبل از طوفان باشد.
نظرات ()امروز 23 ساله شدم
26 مرداد!
زمان چقدر زود می گذرد!!!
همیشه عاشق جشن بودم .
تولد رفتن و تولد گرفتن
هدیه دادن و هدیه گرفتن!
عاشق اولین کسی که برایم کادو می خرید و همیشه روز و ماه و سال تولدم را از حفظ بود.
تنها کسی که مرا آنگونه که بودم دوست داشت وباور می کرد.
وهنوز هم بعد از گذشت سالها حضورش را در تک تک ثانیه های زندگی وگرمای آغوشش را با تمام وجودم احساس میکنم.
واکنون که به پشت سرم نگاه میکنم می بینم که هرگز نمیتوانم تولدم را بدون حضورش تصور کنم.
پ ن :برایتان آرزو میکنم ,برای تک تک دوستانم, دلی سرشار از عشق و آرزو
نظرات ()امروز که این یادداشت رو می نویسم .دقیقا نمیدونم کجا ایستادم و چه اتفاقی داره برام میفته!شاید هرگز این پست رو در وبلاگم قرار ندم و شاید شما این پست رو هرگز نخونید! اما وقتی که این پست رو بخونید من دیگه این جایی نیستم که امروز هستم.
نمیدونم چرا این حرفا رو میزنم و این چه حسیه که الان دارم.
هیچ وقت یاد نگرفتم خداحافظی کنم و هیچ وقت هم دوست نداشته ام خداحافظی کنم!
فقط میخواهم بدانید که شاید این آخرین پست من باشه (حداقل تا 2 یا 3 ماه دیگه!)
به پوچی نرسیده ام ،افسرده نیستم،از فشار مشکلات خسته شاید اما نبریده ام و قصد خودکشی هم ندارم!
اما ، تصور می کنم که به نقطه ای رسیده ام که باید بایستم،فکر کنم و نفس بگیرم تا بتوانم ادامه مسیرم را با چشمانی بازتر،ایمانی راسخ تر و قلبی مطمن تر بپیمایم.
و شاید هم....................
اگر دیگر نتوانستم سلام کنم نه اینکه نخواهم نه!که نباشم که سلام کنم.
فقط می خواهم مرا آنگونه که بودم به یادآورید و قبل از هر قضاوتی یادتان باشد که من همیشه با شما صادق بودم.
نظرات ()

امروز دفنش کردیم .یکدنیا عشق،محبت،صفا و صمیمیت را،یکدنیا سادگی و یکرنگی و یکدنیا نیاز و آرزو را
سینای عزیز را در اوج جوانی و پاکی .در حالیکه تنها ١٧ سال داشت.
یادم می آید زمانی را که تازه همسایه مادر بزرگم شده بودند در ٧ سالگی اش ،زمانی که من تازه سیزده ساله شده بودم ودر روز تولدم از پدرم یک ساز هدیه گرفته بودم !
او مهمان اختصاصی من بود زمانی که از همه دوستانم دور بودم !
من ،مادربزرگم و او
یادم هست که کیک نگرفته بودیم و او چوب کبریتی روی کیک کوچکی که با خود داشت گذاشت و گفت که فوتش کنم!
وامروز تمام راه از خانه تا غسالخانه به این فکر می کردم که آیا این همه پاکی را هم غسل لازم است؟!
از غسالخانه تا بهشت زهرا ،تا قطعه ای که اورا به خاک سپردیم به این فکر میکردم که من قبلا همه این ها را خواب دیده ام!
باورم نمیشود که این همه شور و اشتیاق این چنین ساده زیر خروارها خاک دفن شود!
سینای معصوم که در نگاهش محبت وصفا موج میزد،آنچنان در زندگیش عشق را گم کند که برای یافتنش دست به اقدامی جنون آمیز چون خودکشی بزند!
زمانی که بالای سرش رسیدم طناب دار هنوز دور گردنش بود و چشمان بازش به سمتی که مادرش نشسته بود دوخته شده بود!
میدانستم همه چیز تمام شده ،طناب دار و سقوط از ارتفاع نخاع را قطع و به فاصله چند دقیقه ...
و دردناک تر اینکه مادرش می گفت که سینا قبل از مرگ گفته که می خواسته بدونه چقدر دوستش دارند و قصدش خودکشی نبوده!
ومن همه این روزها به این فکر میکنم که چگونه میشود عشق را در نگاه یک مادر ندید؟!
چرا دوست داشتن را با مرگ باید سنجید؟!
و چرا اینقدر زود همه چیز خاطره میشود؟!
پی نوشت:منظور از امروز،٢ هفته قبل است.
نظرات ()

دیروز غروب زمانی که از روی پل عابر پیاده عبور می کردم پسر جوانی آهسته از کنارم عبور کرد و برای لحظه ای نگاهم با نگاهش یکی شد.
خم شدم بند کتونی ها یم را بستم ،سرم را بلند کردم و باز هم دیدمش در حالیکه خود را از پل عابر پیاده به وسط زیر گذر پرتاب کرده بود.
شاید تا در آغوش زمین فرود آمدنش به 30 ثانیه هم نرسید،زمانی که اگر..........
بزرگراه بسته شد و عابرینی که بر روی پل شاهد سقوط آن جوان بودند ،سراسیمه و وحشت زده به پایین زیرگذر دویدند تا .........
اما من به خانه برگشتم
چون خواستم آخرین تصویر ثبت شده آن جوان در ذهنم، همان نگاه عمیق و محزونی باشد که درخششی به معصومیت و پاکی یک کودک را داشت!
نظرات ()
من دوستی دارم که تمام روز در تلاش و تکاپوست ،بی وقفه و بدون لحظه ای درنگ آنقدر که گاهی به انسان بودنش شک میکنم(به خاطر تلاش خستگی ناپذیرش!)
در طول روز نه کلمه ای حرف میزند و نه کار ی خارج از برنامه انجام می دهد،مگراینکه او را به حرف زدن یا انجام کاری وادار کنم!
ساکت وخاموش ،بی وقفه وپیاپی در تلاش است و در تمام روز تنها به این فکر میکند که کی شب میشود؟!
روزها هرگز نمیخوابد چون اعتقاد دارد که در آنصورت شبها آنقدر خوابش سنگین نمیشود که به همه خواسته هایش برسد.
خنده دار و باور نکردنیست، اما شب ها تمام خواسته ها،رویاها و آرازوهایش را در کاغذی مینویسد و آن را زیر متکایش میگذارد.
لباس هایش را تعویض میکند ،موهایش را شانه میزند و خود را در آیینه تماشا میکند
لبخندی به من میزند و مرا از اتاقش بیرون میکند ،که تو مرا بیدار میکنی!
با اکراه بیرون میروم وتمام شب گوش هایم را تیز میکنم شاید از اتاقش صدایی بشنوم ،اما...
هوا که اندکی روشن میشود با عجله خود را به اتاقش میرسانم ،شاید اندکی خوابیدنش را تماشا کنم اما او را روبروی آیینه میبینم!
روی تخت مینشینم و دزدانه سعی میکنم کاغذ آرزوهایش را از زیر متکایش بیرون آورم ،اما باز هم شکست میخورم!
بر می گردد و به دستان من نگاهی می اندازد،لبخندی میزند و آهسته از اتاق بیرون میرود.
تنها چیزی که توجهم را جلب میکند خیس بودن متکاییست که شب ها زیر سر میگذارد!
نظرات ()
سرم درد می کند
گلویم میسوزد
تشنه ام!
اینجا
عشق ،اعتماد وانسانیت
تنها یک سراب است
اینجا
عشق در نطفه خفه شده
اعتماد هرگز زاییده نشده
وانسانیت،بدون عشق واعتماد،در بدو تولد مرده است!!!
سرم درد میکند
تسکینی میخواهم
گلویم میسوزد
تشنه ام!
تشنه نگاهی که در آن
عشق ،اعتماد وانسانیت موج بزند
تشنه نگاه یک دوست!!!
اینجا
کسی دلش برای کسی نمی سوزد
هیچ کس به دیگری اعتماد نمی کند
صداقت محصول ترس است
و دوست ،عامل هرزگی!!!!
اینجا
ندیده ،قضاوت می کنند
بی گناه تهمت میزنند
محاکمه نکرده ،قصاص میکنند
همه تماشاچی اند ،
کسی اعتراض نمی کند
و بهانه همگی شان ،واژه ای جعلیست
به نام
غیرت
اینجا آخر دنیاست!!!!!!
پی نوشت:
(1):چگونه می توان به کسی کمک کرد در حالیکه دستی را که به یاری به سویش دراز شده پس می زند ودست شکنجه گر خویش را به سختی می فشارد؟!
(2):امیدوارم تا پایان عمر جایی که من این دو روز بودم،نباشید.صحنه ای را که من شاهد بودم ،نشوید و هرگزاز انسان بودن خود شرمنده نشوید!
نظرات ()

یازده پله سقوط کردم، آنهم با چه شیب تند و وحشتناکی!
الان هم که فکرش را میکنم، خنده ام نمی گیرد(درست عکس همه زمین خوردن هایم)بیشتر حیرت زده ام از اینکه هنوز نفس می کشم!
قبلا هم زمین خورده ام ، بدجور هم زمین خورده ام .یکبار از دو پله آخر دانشگاه لیز خوردم و تمام وسایلم پخش زمین شد و قاه قاه دانشجوها بود که به هوا بلند شده بود(از پسر و دختر) اما معمولا در اینجور مواقع کم نمیارم و سریع بلند میشم، اینجوری خجالتش کمتره!
اما این بار اونقدر وحشتناک، که هیچکس نخندید و من در حالیکه مادرم رو روی پله اول (منظورم اولین پله ایه که سر خوردم) جا گذاشته بودم، یازده پله طبقه اول یک پاساژ سه طبقه رو به طرزی وحشتناک و باورنکردنی، قل خوردم و سقوط کردم (درست مثل فیلم های سینمایی)
اونقدر در قل خوردن شتاب گرفته بودم که وقتی به زمین رسیدم، روی زمین هم چند تا ملق خوردم تا بلخره پخش زمین شدم، حتی اون موقع هم کسی نخندید، حتی کسی درصدد کمک کردن بر نیومد، درواقع همه خشکشون زده بود و با نگاهی وحشت زده به من نگاه می کردند و کسی آنجا نبود که مرا محتاج کمک ببیند، بیشترنیازمند آمبولانس بهشت زهرا!(مادرم که همان پله اول از حال رفته بود)
خودم هم اول باورم نشد که زنده ام و سالم ، تکان که خوردم همه بالای سرم جمع شدند و وقتی دوباره روی پا هایم ایستادم هیچ کس باور نمیکرد چون همه دنبال این بودند که چند جور شکستگی دارم ؟
وقتی تاکسی گرفتیم و به خانه برگشتیم از پشت سر صدای مردمی را که از ما دور میشدند میشنیدم که :هنوز خونش گرمه، پسر خواهرم روی فرش زمین خورد و دستش شکست و....
این چند ماه خیلی دلتنگ بودم وخسته .
شاید، نه مطمنم که خدای عزیزم خواسته یکبا ر دیگر به من نشان دهد که چقدر دوستم دارد و همیشه هوایم را دارد، شاید سقوط از آن همه پله وآن شیب تند به زنده ماندنی هزار بار وحشتناک تر از مرگ می انجامید!
که موظب باشم از پله های انسانیت ،عقاید و آرمان هایم سقوط نکنم.
که
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست.
نظرات ()